تبلیغات
(soren and love) سورن و عاشقانه ها - مادر
خون که قرمزه رنگ عشقه ; اما اشک که بی رنگه ، درد عشق ...

مادر

چهارشنبه 5 مرداد 1390 03:57 ب.ظ

نویسنده : SmAm
ارسال شده در: داستان عاشقانه ،

ساعت 3 شب بود که صدای تلفن ، پسری را از خواب بیدار کرد .
پشت خط مادرش بود .
پسر با عصبانیت گفت :
چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی ؟!
مادر گفت :
25 سال قبل در همین موقع تو مرا از خواب بیدار کردی ...
فقط خواستم بگویم تولدت مبارک !
پسر از این که دل مادرش را شکسته بود ، تا صبح خوابش نبرد !
صبح سراغ مادرش رفت ;
وقتی داخل خانه شد ، مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت ،

ولی مادر دیگر در این دنیا نبود ...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 18 شهریور 1390 09:46 ب.ظ



blogers