تبلیغات
(soren and love) سورن و عاشقانه ها - مرد خاموش
خون که قرمزه رنگ عشقه ; اما اشک که بی رنگه ، درد عشق ...
مرد سکوت می کنه ;
نمی تونه وقتی که
ناراحته گریه کنه و بهونه بگیره ;
ممکنه خیلی تو رو دوست داشته باشه ، اما نمی تونه صداشو مثل دختر بچه ها بلند کنه ؛ جیغ بزنه و بگه : عاشقتم !
اون نمی تونه بهت بگه بغلم کن تا آروم شم ;
نمی تونه بگه دلش می خواد توی آغوشت گریه کنه ;
اون همه ی این ها رو
قورت می ده که بگه : من یه مَردم ;
یه
آدم محكم که می تونم تکیه گاهت باشم !
یكی كه تا آخر عمر میتونی بهش تكیه كنی !
اما شما نگاه به قوی بودنش نکنین ;
به خدا تو
قلبش یه بچه زندگی می کنه ...
------------------------------------
پی نوشت :
روزای زیادی اومد و رفت ;
روزایی که گاهی
رنگیشون می کردم و گاهی رنگیم می کردن .
گاهی پر از احساس و گاهی پر از بی تفاوتی ،
گاهی (؟) پر از
غم و گاهی (!) پر از شادی ;
و اون روزا منو به دست فراموشی سپردن !
و منم همون حس تقابل همیشگی رو داشتم ؛ یعنی اونا رو از یاد بردم ;
البته غیر از بعضیاشون ،
كه مطمئنم
اونا هم منو خیلی خوب یادشونه ...

نوشته هایی اینجا نوشته شد که
"کلمه به کلمه" و "رنگ به رنگش" پر از راز بود ;
رازایی که دور و دراز بود ;
اینقدر دور که گاهی حتی خودم نمیدیدمشون و اینقدر نزدیک که گاهی نفسشون رو روی صورتم حس می کردم ...
تاریخ های ارسال ، حتی اونا هم مستثنی نبودن و پر از راز ...

گاهی
دل می نوشت و گاهی عقل ;
دل دلایلی داشت که عقل از فهمشون عاجز بود !
به حرف کدومشون گوش می دادم بهتر بود ؟!
عقل و دلم هیچوقت آبشون تو یه جوب نرفت ...

این
سه نقطه های لعنتی رو هم که دیگه نگو ;
تو همه جا دخالت می کردن و مانع گفتن و نوشتن حرفایی میشدن که گاهی
"دل" می نوشت ...

"آدمایی که بودن و نبودن" ;
تناقض مسخره ای که همیشه درون من و اطرافیانم بود و هست ;



اطرافیانی از فاصله ها گله می کردن و یادشون نبود بچگیشون برای فهمیدن نوشته ها ، از همین فاصله ها استفاده می کردیم ...
زندگی هم دقیقا مثل همون مشقه
!

رابطه هایی كه مثل
"شیرین و فرهاد" یا "لیلی و مجنون" شده ...
رابطه های عاشقانه ی امروزی (!) ، آدمای متظاهر با ظاهر فوق العاده خوب ...
فرهادهایی که روزا تو خیابونا لی لی میرن . (چیزی مابین راه رفتن و دویدن)
لیلی هایی که خبری ازشون نیست و از اولش داستان بودن و افسانه ;
و گاهی وقت ها ، فکر و خیال هایی که +18 میشن .........


شیشه هایی که خواستن سنگ بشن و نتونستن ;
سنگایی که شیشه ها رو شکستن...
"هیچ چیز با گذشت زمان آسون تر نمیشه ، فقط ماییم که به علت خستگی پذیرشش برامون راحت تر میشه"
اینجادفتر خاطرات منه
یه دفتر که مدت زیادیه نوشته ای نداره جز
سه تا نقطه ...
یه دفتر که شروعش از آغاز آشنایی و یه جمله در وصف
عشقی (؟!) نوپا و پایانش ناتمام و بی انتها ...
مطمئنا عکسی با لباس عروس و بهترین آرزوهایم برای خوشبختی اش با
"او"
"هر روز که میگذرد ، ساده تنها می مانم"
یک جمله در پاسخ به بعضی ها (شاید شما هم جزء همون دسته اید) :
'این روزها حوصله ای برای شیرین نوشتن نیست ; فرهاد هم اگر بود تلخ می نوشت'
و کلام آخر نوشته ی امسال :
میتونم بعضی از مردم رو برای همیشه احمق فرض کنم
میتونم همه مردم رو هم بعضی وقتها احمق فرض کنم
اما نمیتونم همه مردم رو برای همیشه احمق فرض کنم
------------------------------------
دل نوشته :
دلم می خواد یکی بپرسه چطوری ؟
بگم خوبم ;
بغلم کنه بگه دروغ بسه ،
بگو چی شده ...
من ناله كن نیستم
ناله ام در اومده
خود به خود
آدمی كه ناله اش دراومد
دلی كه ناله اش دراومد دیگه دل نیست
این دفتر پره از
حرفای نگفتهكه هیچوقت هم قرار نیست گفته بشه
نقطه؛ سر خط
و پایان باز هم با همراه همیشگیم ، سه نقطه ...

زمستان 1390


blogers